المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
10
مروج الذهب ( فارسى )
از كار كوچك ميزايد » و به تمثيل ، شعرى خواند كه مضمون آن چنين است : 5 6 « بسا باشد كه كوچك به بزرگ پيوسته شود ، شتر بزرگ از بچه شتر ميآيد و نخل بزرگ از نهال كوچك بر ميآيد » . مسعودى گويد : وقتى معاويه مصمم شد زياد را به ابى سفيان پيوستگى دهد ، و اين بسال چهل و چهارم بود ، زياد بن اسماء حرمازى و مالك بن ربيعه سلولى و منذر بن زبير بن عوام ، پيش او شهادت دادند كه ابو سفيان گفته بود : « زياد پسر اوست » و هنگامى كه زياد را بنزد عمر بن خطاب ياد كرده بودند ابو سفيان به على عليه السلام گفته بود : « به خدا اى على ، اگر ترس از دشمنى كه مرا مىبيند نبود صخر بن حرب كار خود را روشن ميكرد و از زياد رو گردان نبود ، ولى از پنجهاى كه بليه و تبعيد از آن ميزايد بيم دارم ، كه مدتهاست نگران ثقيفم و ميوهء قلب خويش را ميان آنها واگذاشتهام » . پس از آن يقين وى بشهادت ابو مريم سلولى كه آغاز كار را از همه كس نيكتر ميدانست بيشتر شد ، كه ابو مريم در ايام جاهليت ابو سفيان را با سميه مادر زياد براى زنا فراهم آورده بود . سميه از زنان معروفهء طايف بود كه پرچم داشت و بحارث بن كلده باج فحشا ميداد و در طايف در محلهاى كه فاحشگان اقامت داشتند برون قلعه ، در كويى كه بنام كوى فاحشگان معروف بود ، منزل داشت . سبب ادعاى معاويه بطوريكه ابو عبيده معمر بن مثنى نقل كرده آن بود كه وقتى سهل بن حنيف را از فارس برون كردند ، على حكومت آنجا را به زياد داد و زياد دستههاى مختلف آنجا را بجان هم انداخت تا بر فارس غلبه يافت و در نواحى آن سفر همى كرد تا كار ولايت بسامان رسيد . پس از آن على حكومت استخر را به دو داد و معاويه به تهديد زياد برخاست . بسر بن ارطاة نيز عبيد الله و سالم دو پسر او را بگرفت و به دو نوشت و قسم خورد كه اگر برنگردد و مطيع معاويه نشود آنها را خواهد كشت معاويه نامهاى به بسر نوشت كه متعرض پسران زياد نشود و به زياد